تبليغاتX
سارینا و سامیار (فرشته های كوچولو )

سارینا و سامیار (فرشته های كوچولو )

زندگینامه سارینا و سامیار

تو این تعطیلات چند روزه خرداد ما فرصت رو غنیمت شمردیم و روز جمعه ۱۳/۳/۸۹ تولد دو تا کوچولوی نازمون رو گرفتیم منتها سارینا یکهو یه ویروس خیلی بدی سراغش اومد و حالمون رو گرفت از پنج شنبه یک هو گفت چیزی نمیخورم از ما اصرار و از اون نخوردن هیچ چیز حتی شیر وقتی دهنشو باز کردم ببینم چی شد دنیا رو سرم خراب شد تمام لثه هاش و زبونش و سقف دهنش پر بود از آفت ریز ریز یعنی یک جای سالم نبود وقتی بردمش دکتر گفت تب کرده از تب بالا دهنش اینطوری شده هی من گفتم دکتر تبش بالا نیود مگه میشه تب بالا داشته باشه من نفهمیده باشم گفت بله خانوم معلوم نیست حواستون کجا بوده منو میگید انگار فحشه خواهر و مادر بهم داده بود خیلی بهم بر خورد به هر حال یه پنی سیلین داد بهش و برای اولین بار سارینا پنی سیلین زد وبهش کلی دارو داد منتها سارینا همچنان لب به چیزی نمیزد جمعه تولدش سارینا خیلی بی حال و بی رمق بود البته حق هم داشت هیچی نخورده بود از  روز قبل دو روز هیچی به جز یک لیوان شیر سامیار هم که تو تولدش کلی بهش خوش گذشت البته سارینا هم در اوج بی حالی نذاشت که خیلی بهش بد بگذره و خوشحال بود ولی هر از گاهی یک هو میدیم نیست میرفتم میدیدم یه گوشه دراز کشیده انگار که میخواست تجدید قوا کنه دوباره میومد و شاد میخندید ولی من از دلش خبر داشتم که اصلا" حال نداره تولد بچه ها رو هم ما امسال اینطوری گرفتیم که به مهمونامون گفتیم ساعت ۶ همه اومدن یه مقدار شادی کردیم هههه بعد مراسم خوردن کیک و باز کردن کادو در آخر هم ساعت ۹ رفتیم شام بیرون که محوطه اونجا که شام رفتیم خیلی قشنگ بود و کلی مهمونها و بچه ها کیفور شدن موقع شام همه هی به سارینا میگفتن بیا شام بخور اونم با یه معصومیتی میگفت شما بخورید من دهنم اوخ شده و این حرفش منو آتیش میزد بچم با بچگیش فهمیده بود صاحب مهمونیه و نباید یه کاری کنه به مهموناش بد بگذره منم که اشکم دم مشکم زار میزدم ولی خیلی هم خودمو کنترل کردم جلوی مهمونا به هر حال تولد هم به خوبی برگزار شد و ساعت ۱۲ شب اومدیم خونه و دو جوجه خوابیدن وقتی خوابیدن با بابا سیاوش نگاهشون میکردیم و عشق میکردیم به این دو تا بهونه های زندگیمون همون موقع واقعا" از ته دلم خواستم هیچ پدر و مادری مریضی و ناراحتی بچشو نبینه که خیلی سخته خیلی .... روز شنبه صبح دیدم سارینا نه بهتر نمیشه بلکه بی حالتر هم شده دوباره بردمش دکتر و این دفعه دکتر گفت این ویروسه و باید دورش رو بگذرونه منتها این خفیفشو گرفته گفتم وای تازه این خفیفشه خدایا ولی با یه تجویز سارینا رو خیلی بهتر کرد تازه دکتر گفت این ویروسه و نباید بهش پنی سیلین میزد بدتر بدنشو ضعیف کرده حالا داشته باشید اون دکتری که پنی سیلین داده بود چه حرفهای هم که به من نزده بود بگذریم  سارینا هم از صبح یک شنبه بهتر شد و دیگه دیروز همه چیز خورد و من بازم خوشحال شدم

سامیار در پایان یک سالگی با قد ۸۰ و وزن ۶۰۰/۱۰

سارینا هم یک ماه مونده تا پایان سه سالگی ولی الان باقد ۹۱ و وزن ۵۰۰/۱۳ البته با این مریضی که گرفت فکر کنم ۱۳ هم به زور باشه چون آب شد

 

 قبل از اومدن مهمونها

 

کیک تولدشون

سامیار هم تا نشست بغل کیک که عکس بگیره دو دستی رفت تو کیک و این شد به همین دلیل پسرم یه عکس تر و تمیز هم با کیک تولدش نداره

اینم سارینا که خیلی حال نداشت به خاطر همین گل سرشو از سرش در آورده بود زیر چشم بچمم پشه زده

وقتی سارینا دید داداشش دو دستی رفته تو کیک و داره حال میکنه زودی اومد تا از قافله عقب نمونه

 

 

سارینا هم یه وقتایی میومد اینطوری میخندید و خوش میگذروند یک هو غیب میشد و بی حال یه گوشه میافتاد

 عاشقتونم بخدا کوچولوهای زیبای من انشالله همیشه سالم و سلامت باشید

 

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم خرداد 1390ساعت 11:13 توسط مونا|

دقیقا" پارسال همچین روزی من پر بودم از اضطراب و استرس ساعت ۱۲ باید میرفتم بیمارستان دل تو دلم نبود داشتم میرفتم تا بعد از ۹ ماه انتظار پسر کوچولومو به آغوش بکشم با این که تجربه دوم مادر شدنم بود ولی از قبل نگرانتر بودم دلم همش پیش دختر کوچولوم بود که امشب بدونه مامانش میخواست بخوابه خدایاااااااااااااااااا چقدر دلواپسم پسر کوچولوم یعنی سالمه دخترم امشب که من نیستم چیکار میکنه همش کلی دلنگرانی و حرف تو سرم میپیچید لحظه های خیلی سختی رو گذروندم  همش میگفتم خدایا به خاطر دخترم که چشم انتظارمه همه چی بخیر بگذره و .....

 

الان یک سال از این ماجرا و اضطراب و نگرانی گذشته وقتی به عقب برمیگردم باورم نمیشه این من بودم که تونستم این شرایط رو تحمل کنم این من بودم که ... وای فکر میکنم منم با پسرم بزرگ شدم

 

درسته امروز پسر کوچولوی من یک ساله شد و من خیلی خیلی خوشحالم که الان در کنارمه تو این یک سال پسر کوچولوی من از یه نوزاد کوچولو به یه مرد کوچک تبدیل شده به راحتی راه میره و واسه خواهرش گردن کشی میکنه ۶ تا دندون داره و کلی خواستنی تر شده

پسرم تولدت مبارکککککککککککککککککک

اینم آخرین عکس پسرم

 

 

اینم یه عکس با خواهرش سارینا جون

 

نوشته شده در دوشنبه نهم خرداد 1390ساعت 11:12 توسط مونا|

کودکانه

بوی عیدی بوی توپ بوی کاغذرنگی
بوی تندماهی دودی وسط سفره ی نو
بوی یاس جانمازترمه ی مادربزرگ
بااینا زمستون وسر می کنم
بااینا خستگی مودرمی کنم
شادی شکستن قلک پول
وحشت کم شدن سکه ی عیدی از شمردن زیاد
بوی اسکناس تا نخورده ی لای کتاب
بااینا زمستون وسر می کنم
بااینا خستگی مودرمی کنم
فکرقاشق زدن دخترناز چشم سیاه
شوق یک خیز بلنداز روی بته های نور
برق کفش جفت شده تو گنجه ها
بااینا زمستون وسر می کنم
بااینا خستگی مودرمی کنم
عشق یک ستاره ساختن با دولک
ترس ناتموم گذاشتن جریمه های عیدمدرسه
بوی گل محمدی که خشک شده لای کتاب
بااینا زمستون وسر می کنم
بااینا خستگی مودرمی کنم
بوی باغچه بوی حوض عطرخوب نذری
شب جمعه پی فانوس توی کوچه گم شدن
توی جوی لاجوردی هوس یه آب تنی
بااینا زمستون وسر می کنم
بااینا خستگی مودرمی کنم

 

اینم یه عکس زورکی با سفره هفت سین ۱۳۹۰

         سال نو همگی مبارککککککککککککککککک

 

نوشته شده در دوشنبه هشتم فروردین 1390ساعت 9:43 توسط مونا|

امروز یه حاله عجیبیم  یه حال خاص که همیشه سراغ آدم نمیاد

من از پنج شنبه صبح که از خواب پا شدم احساس سرما خوردگی کردم به شدت سردم بود میخواستیم  اونروز  بچه ها رو بزاریم پیش مامانمو بریم با آقای پدر خرید که من سرما خورده بودمو رفتیم خونه مامانم افتادم تو رختخواب تا حالا اینجوری سرما نخورده بودم بدترین نوع سرما خوردگی بود  سردم بود و بدنم درد میکرد خلاصه که از پنج شنبه تا امروز که دوشنبه باشه افتاده بودم تو رختخواب از بدشانسی پسر کوچولوی حساسم هم از من گرفت با تمام مراعاتای که کرده بود شنبه شب تا صبح تو تب میسوخت و به هیچ عنوان تبش پائین نمیومد برف هم قطع نمیشد  اصلا"نمیشد  ماشین رو در آورد بیرون تا ببریمش دکتر بنده خدا مامانم به زور به من میگفت تو بخواب من هستم چقدر قشنگه مادر داشتن تو این مریضی سختم تازه فهمیدم که چقدر عاشقمممممممممممم عاشق تمام کسانی که هروزم باهاشون یا با فکرشون سپری میکنم

من عاشق خدام عاشقشم بخاطر اینکه هر وقت نادیده میگیرمش باز بهم حال میده اگر بهم درد میده در کنارش خانوادمو داده که همه جوره در کنارم هستن و تحمل درد برام آسون میشه

من عاشق مادرمم بخاطر مادر بودنش بخاطر مقدس بودنش بخاطر اینکه برای من مادر ه برای بچه هامم مادره بخاطر اینکه همیشه از خودش مایه میزاره تا دختر کوچولوی دیروزش که الان خودش مادر شده وقتی پیششه هنوز دختر کوچولو باشه

من عاشق پدرمم بخاطر صبوریش بخاطر اینکه وقتی موقع غذا خوردن میشه سامیار و بغل میکنه راه میبره تا من بتونم راحت غذامو بخورم در نهایت جدیت دلی پر از احساس داره بخاطر اینکه هنوز محافظمه مثل یه پدرررر

من عاشق همسرمم به خاطر مهربونیش به خاطر دله صافش به خاطر اینکه تا جایی که از دستش بیاد برای رفاه من و بچه هاش تلاش میکنه

من عاشق بچه هامم به خاطر دنیایی پاکککککک کودکانشون بخاطر لبخندهای که بدونه بهونه نثارم میکنن

من عاشق برادرامم بخاطر اینکه همیشه سعی کردن حق برادری رو بجا بیارن هر چند سخت

من عاشق دوستانمم بخاطر اینکه با شادیهای من لبخند به لبشون میاد با ناراحتیهای من اشک به چشماشون

من عاشق تمام کسانی هستم که لحظه ای از زندگی من هستن

 


ایییییییییییییییییییی خدا من پرم از عشق

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم دی 1389ساعت 10:2 توسط مونا|

روز جمعه مورخ ۱۷/۱۰/۸۹ با دوستای خوبم تو تیر ۸۷ دوستای خوبی که باهاشون قبل از بدنیا اومدن سارینا تو این محیط مجازی دوست شدم و دوستشون دارم و برام گرانبهان تو این مدت که میشناسمشون برام انقدر مهمن که با شادیهاشون شاد و با ناراحتیاشون ناراحت میشم لحظه به لحظه های شیرین مادر شدنم رو با هاشون خاطره دارم و این برام خیلی ارزشمنده .

سامیار چون یخورده سرما خورده بود با خودم نبردم ولی جاش حسابی خالی بود بچم

 

اینم چند تا عکس از سارینا تو قرار جمعه

سارینا قاطی پسرا

سارینا و نیلا

سارینا و الینا

اینم یه عکس از سارینا موقع برگشت به خونه که از فرط خستگی غش کرده

اینم یه عکس از دوتا فرشته های من که ربطی به قرار نداره

اینجا صبحه زوده و آماده شدن برن مهد کودک

نوشته شده در شنبه هجدهم دی 1389ساعت 11:22 توسط مونا|

 

مامان جون تعجب نکن دارم عکس میگیرم ازتون

وقتی بخوان بیان تو رختخواب مامان و بابا بخوابن ما رو فراری بدن

تو سرزمین عجایب و ذوق کردنشون سوار بر چرخ و فلک

اینم شادی عظیم سامیار وقتی سوار چرخ و فلکه

وقتی جفتشون برن تو خونه ای بازی سارینا جا کم میاد دیگه

شب یلدا خونه دوستمون اینم آوینا کوچولو (صاحب خونه ای که لم داده رو پای مهمون )

اینم سارینا -آوینا -سامیار

 وقتی سامیار کوچکتر بود

نوشته شده در یکشنبه پنجم دی 1389ساعت 11:21 توسط مونا|

خیلی به صورت اتفاقی و یک دفعه همه چی دست به دست هم دادن که من با سارینا بریم مسافرت از اونجایی که آقای همسر نمیتونستن همراه ما بیان منم واقعا" بردن دوتا بچه برام مغدور نبود اینطوری شد که مامانم به اصرار سامیار رو برد و با همسر تبانی کردن برای اینکه من حتما" به این مسافرت برم منم به اصرار مامانم و سیاوش و همچنین دوستانم بار سفر رو بستم امااااااااااااااااا با یه عالمه دلتنگی خیالم از سامیار راحته راحت بود چون مامانم بهتر از من ازش مراقبت میکنه ولی چه کنم با این دلم سه شنبه عازم سفر شدیم و با دخترم به سمت مشهد راه افتادیم ساعت ۱ پرواز داشتیم که چون هماهنگ کرده بودیم از مشهد بلیط برامون گرفته بودن و بلیط دیر بدستمون رسید از پرواز جااااااا موندیم منم که دلمم تو خونه بود سریع بیخیال سفر شدم ولی چون با دو تا از دوستانم بودم اونا بالاخره با پارتی بازی یه بلیط دیگه گرفتن و ساعت ۲:۳۰ هواپیما به سمت مشهد رفت قربون سارینا برم که حسابی تو مسافرت پوست مامانشو کند ولی خودش حال کرد در کل مسافرت بدی نبود ولی وجدانی بهم خوش نگذشت چون همه وجودم تهران بود روز آخر سارینا هم خیلی دلش برای سامیار تنگ شده بود و همش داداشی داداشی میکرد واما جمعه ساعت ۳۰/۸ برگشت داشتیم که ۱۰ تهران بودیم و سیاوش اومده بود دنبالمون سارینا کلی ذوق کرد باباشو دید و پرید بغلش بعدش رفتیم خونه مامانم وایییییییییی پسرمممممممم چقدر دلتنگت بودم تا رفتیم تو خونه سامیار باهام قهر کرده بود اصلا" محلم نمیزاشت منم غمگین غمگین اشکم در اومد و کلی ازش معذرت خواهی کردم سارینا هم تا اومد نمیدونید چه صحنه زیبایی بود واقعا" لذت بخش بود که این خواهر و بردار چه کردن سارینا اومد تو گفت سلام داداشی سامیار از ذوقش نمیدونست چی کار کنه غش کرد ه بود از خنده سارینا داشت میومد بغلش کنه شاید باورتون نشه سامیار دستاشو باز کرده بود و سارینا رو تو بغلش گرفت همچین محکم هدیگرو بغل کرده بود که همه ما اشکمون در اومد فسقلییییییییییی لباس سارینا رو محکم چسبیده بود و میخندید سارینا هم تند تند میگفت داداشم داداشم خیلی خیلی زیبا بود خستگی از تنم در اومد بعدش سریع سارینا رفت سراغ ساک و گفت مامان داداشی یعنی سوغاتی داداشیو بده منم دادام سارینا گفتم ببر بده بهش برده بود میگفت داداشم ایا تو  ی  یعنی داداشی بیا مال توست واقعا" از ته دلم خدا رو شکر کردم بابت اینکه منو قابل دونست و دو تا از فرشته هاشو به من داد چقدر دنیای بچه ها زیباست چقدر داشتن یه خواهر  یا برادر زیباست چقدر خوبه که همدیگرو دارن و به هم میبالن واقعا" درسته که میگن خدا هیچ کاریش بی حکمت نیست و چقدر شرمسار از خدا به خاطر اینکه ناشکری زیاد کردم اگه پارسال میدونستم که الان میتونم شاهد این صحنه ها باشم هیچ وقت از بارداری مجددم ناشکری نمیکردم سامیار هم بعد ازخوردن شیر خودم باهام آشتی کرد و دوباره خند هاشو نثارم کرد که زیباتر از این چیزی نیست حالا خیالم راحته که بچه هام همدیگرو دارن و راضین

 

خدایاااااااااامنو ببخش برای داشتن نعمتهای که به خاطر تنیلیم و خودخواهیم ازت خرده گرفتم شکرت شکرت شکرت

نوشته شده در شنبه بیستم آذر 1389ساعت 9:31 توسط مونا|


آخرين مطالب
» هورااااااااااااااا جشن تولد
» یک سال گذشت
» سال 1390
» پرم از عشق
» قرار با دوستان خوبه تیر 87
» زیباترین لحظه ها
» یک مسافرت پر از دلتنگی
» بزرگ بچه هاي كوچك من
» باز اومدیم
» جایزه

Design By : Pichak